تبلیغات
وقتی دلم می گیرد...

((بسم رئوف))

کوله باری پراز موج نور...

پراز راه دور...

پرازعشق کور...

پراز شوق دور...

دستی پراز گرمای عشق...

وجودی سرشار از مهر

عشقی پراز آمال

آرزویی دست یافتنی...

عشقی خواستنی

باتوباتو تا ابد

آزادی ماندنی

آزاد از دنیای انسان های هوشیار

آزاد از حساسیت فصل بهار

آزاد از ماندن دراین شهرودیار

آزاد از بایدها...

مثل رفتن به ریل قطار!

آره با پای پیاده...

دست در دست

عشق! بار، کوله بار ماهست!

روی این ریل طویل

می رویم...شاد...سرخوش!مست مست!




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 شهریور 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

نزدیک غروب است، صدای چک چک باران ازحیاط خانه به گوش می رسدبوی غم خاک

باران خورده به من دو بال می دهد تا در عالم رویا پربگیرم وچه خوب می دانم اوج پرواز

دو کبوتر وقتی است که دل هایشان را روی زمین جاگذاشته باشند وسبک بال وبی دل

به افق ها بروند وجاودان شوند.




نوشته شده در تاریخ جمعه 20 شهریور 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

ای پرستوی مهاجار،پروازت را دوست دارم،چه آزاد و چه رها.هرگاه

که بخواهی،پرواز می کنی وتا اوج بالا می روی.گاه درپرتوخورشید

محو می شوی وگاه آنقدر پایین می آیی که می توان حست کرد. اما

 مرا یاری پرواز نیست. این جسم مرامجصورخود کرده واجازه پرواز از

  من سلب می کند.آرزو دارم بمانند تو پرواز کنم، بالا روم،برشاخه ی

 بیدمجنون بنشینم،با زحمت لانه ای بسازم، از کلبه ی نور شاخه ای

 بچینم ولانه ام را با آن تزیین کنم، ازبوته ی محبت، گلی جدا کنم وبه

  سکوت زندگی ام هدیه کنم.شنهای نرم ساحل دریا راببوسم.از آسمان

 ستاره ای کوچک به ودیعه گیرم وبرای روشنایی لانه ام بکارش گیرم.

شبها سر در پرهای نرم خودفروبرم و چشم بر آسمان بلندی بدوزم که

  ستاره هایش بمانند نگین هایی آن را زرین کرده اند و هرگاه سقوط

شبهایی راببینم آرزوهایم  رابیان کنم وهرگاه ستاره ای نو در آسمان

طلوع کند به یاد تولدنوزادی دیگر بیافتم.

 

((می خواهم رها شوم))




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 شهریور 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ وبازیگوش واو یکریز وپی درپی دم

گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد.

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.

((دکتر علی شریعتی))




نوشته شده در تاریخ شنبه 7 شهریور 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

بلبل خوش الحانی هستم درقفسی گرفتارواسیر.دنیایی کوچک دارم که برای

 زیستنم کافی نیست.انزوا طلب شده ام وگوشه گیر .

تنهای تنهایم و ساکت ساکت ، دیگر آوای عشقم فضای خانه را عطرآگین

 نمیکند و دیگر صاحب من از بودنم خشنودنیست.هوای پرواز به سرم زده .

 هوس رسیدن به آفتاب عالمتاب آرزویم است و دیگر نمی توانم زیستن و

رفتن آرزوی من است. رهایی ازقید و بند برایم همانند رسیدن به فردوس

 پرین حق است . وصال به آسمان آنقدرمرا واله ی خود کرده که خود را بر

میله های این قفس فولادینمی کوبم تا شاید روزنه ای از امید پیدا شود.

درونم تهی از احساساست وحنجره ام تهی از آواز.

شکیبایی ام تا آنروزی  خواهدبود که دستی مهربان در این قفس را بگشاید

 تابالهای خسته ودرمانده ام  بازشوند و پرگشویم بسوی او.




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 شهریور 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

روی سنگفرش حیاط کودکی ام طرح یک زمین سبز را می کشم خانه ای

که بارنگ های متنوع آذین شد، خوشبختی را که تو با محبت هایت برایم

 بناکردی، بربام آرزوهایم می کشانم. عشقی که همچون صنوبرهای زیبا

 تمام وجودم را خرسندکرد تقدیم به تو می کنم تا همه بفهمند تو حد بالای

دوست داشتنی. طنین چهره ات درقرص ماه نقش بسته وصافی دلت همپای

بی آرایشی آسمان صاف است. من نام تورا که تمام قلبم را به خود اختصاص

 داده است ، لحظه به لحظه زمزمه می کنم زیرا تنها نام توست که صحرای

خشکیده ی دلم را با باران عشق سرسبز می نماید وبا موسم محبت درختان

 را به شوق وا می دارد.

مادرم همیشه بامن بمان تادنیایی را درواژه های خودخلاصه کنم. 

 




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 شهریور 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

((تقدیم به پدرم به پاس همه زحمت ها و خوبی هایش))

در ارتفاع زندگی ، در طول عرض بودنم ، ژرفای قلبم و حجم

اندیشه ی مهربانیت راحساب کردم ودیدم که

 بالاتراز بی نهایت است پدر!!




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 شهریور 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

دیوار را خراب کن

 

غروب پشت پنجره دیدنی نیست

 

دیوار را خراب کن

 

حس زندان خواستنی نیست

 

دیوار را خراب کن

 

از پشت دیوار صدایت شنیدنی نیست

 

دیوار را خراب کن

 

هرچند... پیچک به آن دلباخته است

 

دیوار را خراب کن

 

گرچه... اتاقکی به آن تکیه داده است

 

دیوار را خراب کن

 

چشمم توان ندیدنت را ندارد دیگر

 

دیوار را خراب کن

 

دستم ،حرم دست گرمت را می خواهد

 

دیوار را خراب کن

 

پیش از آنکه به جای تو،به قامت سردش تکیه کنم

 

دیوار را خراب کن

 

دیوار غروب را...

 

دیواربغض را...

 

دیوار محبس دل را...

 

و مرا دعوت کن...به بلندای دل پرمهرت!

 

دیوار را خراب کن




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 شهریور 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

 

عشق را باور کن...

 

زمانی که سیب سرخی به سوی توپرتاب می شود!

 

عشق را باور کن...

 

زمانی که می بینی نگاهی منظر...تا ته جاده خیره می شود

 

عشق را باور کن...

 

آن زمان که دست سردت را دستی گرم می فشارد...

 

عشق را باور کن...

 

از من...از صدای من...که دروغ نمی گوید

 

عشق را باور کن...

 

چرا که شراب عشق را چشمانت به من هدیه کرد ومرا تا مرز جنون کشاند

 

عشق را باور کن...

 




نوشته شده در تاریخ شنبه 31 مرداد 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

خورشیدرابه خاطربسپار...

که می رود به دهکده پایین دست!

خورشیدرابه خاطربسپار...

که کوچ پرستوهاشبانه است!

خورشیدرابه خاطربسپار...

که جاده ی شب پراز رخنه است!

خورشیدرابه خاطربسپار...

که شب با روشنایی بیگانه است!

خورشیدرابه خاطربسپار...

که بودن ماه فقط بهانه است!

خورشیدرابه خاطربسپار...

که درون شهرماپرازدیوانه است!

خورشیدرابه خاطربسپار...

که دنیای دیوانه ها عاشقانه است!




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 مرداد 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

درست نمی دانم ازچه زمانی عاشق شدم .فقط می دانم خورشید در آسمان نور عشق

می بارید ومن نیز مانند شمع می سوختم و او مانند آبی بر روی آتش ، شعله های عطشم

 را خاموش می کرد وشراره های عشق را در اعماق قلبم بارور. نمی دانم چه زمانی شاعر

شدم .فقط می دانم تک بیت شعری در دفترچه ی یادداشتم بود وساعتی خوش که بوی

بهشت می داد و من در همان هوای بهشتی اندکی شراب عشق نوشیدم.

شاید همان لحظه هم شاعرشدم هم عاشق.




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 مرداد 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

وقتی که سپیده دم با بیم و هراس دریچه کاخ جادویی خود را بر روی خورشید

بامدادی می گشاید،مرا به یاد آور.

وقتی که شب،غرق در رویای دور و دراز دامن کشان،زیر حجاب سیمین خویش

می گذرد ،از من یاد کن.

مرا به یاد آور آن زمان که دیگر از من نشانی نخواهد بود ،اما روح جاودانی من

همچون دوستی وفادار به نزد تو خواهد آمد و در خاموشی شب آهسته در

گوشت خواهد گفت:

((مرا به یاد آور ))




نوشته شده در تاریخ شنبه 17 مرداد 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

چگونه برایت از پرواز بگویم وقتی آسمان مشتاق پرگشودنم نیست؟

چگونه برایت شعر بسرایم وقتی که کلمات ذهنم را به یغما برده اند؟

وچگونه برایت از عشق سخن بگویم وقتی که عاشقی را

جز در قصه ها نمی توان یافت...




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 مرداد 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

برای دنیای سپید کودکی ام!

کوچه خالیست وشب به انتها رسیده....

منم و خلوت یک پنجره و آلبومی لبریز ازخاطرات.

کودکی هایم را  ورق می زنم وجودم پر می شود از عطرنجیب سادگی!

روزهایی که تمام دلخوشی ام بالارفتن از درخت انجیر حیاط بود.

حالا من مانده ام و حسرت  تکرار بچگی....

نفس عمیق می کشم.... گاهی چه زود دیر می شود.




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 مرداد 1388 توسط فرشته

((بسم رئوف))

می روم تا دوردست ها ،با یک بغل آرزوهایی که بی نامند ،

وحتی ستاره ها نیزبرآنها نتابیده اند

وسرما آنرا نمودار نکرده است ،

بامن سفر کن تا راه را هرگز گم نکنم.




نوشته شده در تاریخ شنبه 10 مرداد 1388 توسط فرشته
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

درباره وبلاگ
نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :