تبلیغات
وقتی دلم می گیرد... - می خواهم رهاشوم

((بسم رئوف))

ای پرستوی مهاجار،پروازت را دوست دارم،چه آزاد و چه رها.هرگاه

که بخواهی،پرواز می کنی وتا اوج بالا می روی.گاه درپرتوخورشید

محو می شوی وگاه آنقدر پایین می آیی که می توان حست کرد. اما

 مرا یاری پرواز نیست. این جسم مرامجصورخود کرده واجازه پرواز از

  من سلب می کند.آرزو دارم بمانند تو پرواز کنم، بالا روم،برشاخه ی

 بیدمجنون بنشینم،با زحمت لانه ای بسازم، از کلبه ی نور شاخه ای

 بچینم ولانه ام را با آن تزیین کنم، ازبوته ی محبت، گلی جدا کنم وبه

  سکوت زندگی ام هدیه کنم.شنهای نرم ساحل دریا راببوسم.از آسمان

 ستاره ای کوچک به ودیعه گیرم وبرای روشنایی لانه ام بکارش گیرم.

شبها سر در پرهای نرم خودفروبرم و چشم بر آسمان بلندی بدوزم که

  ستاره هایش بمانند نگین هایی آن را زرین کرده اند و هرگاه سقوط

شبهایی راببینم آرزوهایم  رابیان کنم وهرگاه ستاره ای نو در آسمان

طلوع کند به یاد تولدنوزادی دیگر بیافتم.

 

((می خواهم رها شوم))




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 شهریور 1388 توسط فرشته
درباره وبلاگ
نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :